الشيخ أبو الفتوح الرازي

308

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

« واو » با « يا » كردند ، و « يا » در « يا » ادغام كردند « سيّد » شد ، و سيّد رئيس قوم باشد . مفضّل گفت : يعنى سيّد بود در دين . ضحّاك گفت : سيّد ، خوش خو باشد . سعيد جبير گفت : سيّد ، مطيع باشد خداى را . سعيد بن المسيّب گفت : سيّد ، فقيه ( 1 ) عالم باشد . قتاده گفت : سيّد ، عالم ورع باشد . سعيد جبير گفت : حليم باشد . ضحّاك گفت : پرهيزگار باشد . عكرمه گفت : آن بود كه خشم نگيرد . مجاهد گفت : آن بود كه بنزديك خداى ( 2 ) كريم ( 3 ) باشد . سفيان ثورى گفت : آن بود كه حسد نبرد ، فإنّ الحسود لا يسود . خليل گفت : مطاع باشد . زجّاج گفت : آن بود كه در خصال خير بر سر آمده بود . احمد بن عاصم گفت : آن بود كه قناعت كند به آنچه قسمت او كرده باشند ( 4 ) . ابو بكر ورّاق گفت : رضى ( 5 ) بقضاء اللَّه تعالى . محمّد بن على التّرمذىّ گفت : المتوكّل على اللَّه . بو يزيد ( 6 ) و سطامى ( 7 ) گفت : بلند همّت بود از آن كه با خود حديث دنيا كند ، و گفته‌اند : آن بود كه بخيل نباشد . جابر عبد اللَّه انصارى روايت كند كه : رسول - عليه السلام - بني سلمه را گفت : من سيدكم يا بني سلمة ؟ سيّد شما كيست اى بني سلمه ؟ گفتند ( 8 ) : جدّ بن قيس ، على انّا نبخّله ، با آن كه بخيل است . رسول - عليه السلام - گفت : و اىّ داء ادوى من البخل ، كدام درد است از بخل بى درمانتر ! بل سيّدكم الجعد القطط عمرو بن الجموح . عبد اللَّه عبّاس گفت : با رسول - عليه السلام - نشسته بوديم ، جماعتى در آمدند برايشان اثر و جامه سفر بود . سلام كردند بر صحابه و رسول را نشناختند . گفتند : من

--> ( 1 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر و . ( 2 ) . دب تعالى . ( 3 ) . آج : گرامى . ( 4 ) . دب ، آج ، لب : به آنچه او قسمت كرده باشد ، فق : به آنچه قسمت شده باشد . ( 5 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : الرّاخى . ( 6 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : ابو يزيد . ( 7 ) . لب ، مب ، مر : بسطامى . ( 8 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : گفت .